تبليغاتX
بانوی اردیبهشت وبلاگ

بانوی اردیبهشت

دل نوشت های دختر اردیبهشتی

اساس زندگی چیزی است نهان دز فراسوی نگاه هایی که به اطراف میکنم
و تنهایی هدیه ای در خور
و دوستی بانگی که هر چه دور تر خوش تر

 

درخت
برگهای خویش را
پیشکش باد می کند
تا باد
برایش
ابرهای بارانی آورد
برگها
عاشقانه
ترک زادگاه خویش می کنند
و راه سرنوشت را پیش می گیرند ...

باران می آید
و درخت تنهاست ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 2:26 AM توسط ساناز| |

میتوانیم در این دنیای پست سر بلند زندگی کنیم.....

و اما فقط... فقط نیاید فراموش کنیم که دنیا پست است!!

می توانیم در افسون گل سرخ اسیر شویم... و اما فراموش نکنیم راز

گل سرخ را!

می توانیم از شکست ها پیروزی سازیم... اما فراموش نکنیم طعم تلخ شکست را...

می توانیم از شب روز بسازیم.... اما فراموش نکنیم سیاهی شب را!!!

نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 10:12 PM توسط ساناز| |

اینک با دامنی پر از خوب ترین گوهرهای زمانه ،
دستی پر از زیباترین زیورهای زمین آمده ام
تا همه را
هر آنچه اندوخته ام
به معبد پاک تو ای الهه ی مهر
مهراوه ی قدسی من ، وقف کنم
من از معراج آسمان ها می آیم
همه ی طبقات اسمان را گشته ام
در دل ستاره باران نیمه شب های روشن و مهربان تابستان
بر جاده ی کهکشان تاخته ام
صحرای ابدیت را در نور دیده ام
بال در بال فرشتگان در فضای پاک ملکوت شنا کرده ام

نوشته شده در دوشنبه 8 فروردین1390ساعت 7:0 PM توسط ساناز| |

One night I had a dream--
I dreamed I was walking along the beach with the Lord
and across the sky flashed scenes from my life.
For each scene I noticed two sets of footprints,
one belonged to me and the other to the Lord.
When the last scene of my life flashed before me,
I looked back at the footprints in the sand.
I noticed that many times along the path of my life,
there was only one set of footprints.
I also noticed that it happened at the very lowest
and saddest times in my life.
This really bothered me and I questioned the Lord about it.
"Lord, you said that once I decided to follow you,
you would walk with me all the way,
but I have noticed that during the most troublesome times in my life
there is only one set of footprints.
"I don't understand why in times when I needed you most,
you should leave me."
The Lord replied, "My precious, precious child,
I love you and I would never, never leave you
during your times of trial and suffering.
"When you saw only one set of footprints,
it was then that I carried you."

...Mary Stevenson

نوشته شده در سه شنبه 25 آبان1389ساعت 0:39 AM توسط ساناز| |

خون مينويسم .نقطه

غرق در اوهام خويش اتاق سياه و تاريكم را مرور ميكنم
اتاقي به وسعت 17 اينچ
با دلنوشته هائي كه گاه از درون ذهن تبدارم و گاه زمزمه همه آنچه هستم از زبان ديگران
و ستاره هائي كه پافشاري ميكنند نوري به آسمان سياهم دهند و نمي دانند من چقدر با اين سياهي مانوسم


گاه كه از تمامي سياهي هاي روزگارم ملولم به اتاق تاريكم پناه ميبرم
تا اگر بيرون صدايم را در گلو خفه ميكنند اينجا فرياد كنم
آي .....مرد م....
چه بگويم وقتي اينجا هم ابرو در هم ميكشيد؟
وقتي حرفم را نمي فهميد
وقتي با كلامتان بغض در گلو يم مي نشانيد تا اينجا هم خفه شوم
چرا سرزنشم ميكنيد ؟چرا مي پنداريد از شما عشق گدائي ميكنم؟
چرا حرف تنهائيم را نمي فهميد؟



به خدائي كه يگانه معشوق منست قسم
من از شما چيزي نمي خواهم
فقط بگذاريد خيال كنم
اينجا كسي هست كه حرفم را مي فهمد


نه از شما پر كردن تنهائيم را مي خواهم نه سرزنشتان را
كه خود ميدانم آنجا كه تنهاترين تنهايم باز خدا هست
همو كه در لحظه لحظه زندگيم حضوري پررنگ دارد
همو كه اگر لحظه اي مرا ترك ميكرد همكنون اينجا نبودم



آي مردم به خدا من از شما زمينيان اميد بريده ام
همه ي دنياي تنگ نظري و معشوقه هايتان از آن خودتان
من از شما چيزي نمي خواهم
اگر حرف من از جنس شما نيست
مرا بگذاريد و بگذريد

نمي خواهم نيشتر كلامتان قلبم را از اين كه هست فرسوده تر كند
من اينجا مهمانم چند روزي مهمانم
بگذاريد با دوستانم تنها باشم

آي مرد م به خدا مردم
نوشته شده در دوشنبه 26 مهر1389ساعت 5:24 PM توسط ساناز| |

سلام

داشتم توی هم میهن واسه خودم میگشتم نمیدونم چرا ولی رفتم سر یه سری تاپیک خیلی قدیمی که...........

جالب بود خوندن بعضی از اون پستها.....و چقدر تو خودم خندیدم به اینکه چقدر احمق بودم و بچه!!!!!!!!

عاشقی و دیوانگی.....چیزی به اسم عشق وجود نداره فقط یه عادته همین و بس!!!!!

اه بعضی مواقع هنوزم مثل قدیما دیونه میشم و میزنم به سیم اخر  ولی ..........................

میخوام سیگار رو ترک کنم ولی نمیشه.....میدونم هیچ فایده ای نداره ولی...................بازم پکهای محکم بعضی مواقع حالم رو جا میاره  .......................

دارم میرم یونی تا دو هفته دیگه و واقعا دیگه نمیتونم صبر کنم

 

نوشته شده در پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت 4:29 AM توسط ساناز| |

قدم در ساحل پاییز میزد

فلوتی داغ و حزن انگیز میزد

نه تنها از دلش میزد غریبه

خدایا از دل من نیز میزد

نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 2:39 AM توسط ساناز| |

 
 
از دریا پرسیدم: که این امواج دیوانه ی تو، از کرانه ها چه می خواهند؟ چرا اینسان پریشان و در به در، سر به کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟ دریا ، در مقابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...
آنوقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ، تنها آدم ها نیستند، امواج هم مثل آدم ها می میرند! و این امواج زنده هستند، که لاشه ی امواج مرده را، شیون کنان به گورستان سواحل خاموش می سپارند! ...
نوشته شده در یکشنبه 19 اردیبهشت1389ساعت 1:44 PM توسط ساناز| |

I don't even know what I want to write!!!!

Guess just wanna do something that, takes my mind off of the things happedn today. Why is it always me???????????? Why when you start to feel something for someone, they just blow it up? Just wonder......and your best firend always gives you the advaise you need and hears you out and sometimes you know he is actually right about something and just don't want to admit it!!

It seems like I always choose the wrong guy to be with interesting isn't it! But got someone who cares about me and is always there but we both don't show our feeling to each other don't know why anyway!!!!!!

I really don't know what and why I'm writing now....got a killer headech as well

نوشته شده در پنجشنبه 19 فروردین1389ساعت 0:49 AM توسط ساناز| |

 
 
 
مسافرم تنها ...
مسافرم غريب...
در پس کوچه هاي اين ديار پرسه ميزنم ..
و آنگاه تنهايي خويش را احساس ميکنم.
خسته و غمگين... در غروبي سنگين
وز نگاه سرد و بي روح
در پي همدمي که گويم راز خود...
راز اين سفر تنهايي را....
نوشته شده در دوشنبه 9 فروردین1389ساعت 10:54 PM توسط ساناز| |